خشونت عليه زنان ، كنكاش در زمينه چگونگى بروز خشونت و مقابله با آن در جوامع كوچك

مرضيه دانش

 آذرماه 85

مطلب زير را كه، پيش از اين به زبان آلماني تهيه كرده و عمدتأ به بررسي و كنكاش پيرامون دلايل اعمال خشونت و عوارض ناشي از آن در كشور سوئيس پرداخته، از آنجا كه عليرغم وجود اختلافات عميق فرهنگي، اجتماعي و ساختاري از جنبه هاي گوناگون عموميت دارد، در آستانه، روز جهاني حذف خشونت برعليه زنان، جهت استفاده هموطنانم به فارسى برگردانده كه در چندين بخش ارائه مى شود.

بخش اول

مقدمه:

مطلب زير به دلايل خشونت در جوامع كوچك ( خانواده ) پرداخته و مشخص ميسازد كه چه پتانسيلى براى برطرف ساختن اين مشكل در جامعه وجود دارد.

در دهه 1970 براى اولين بار، جنبش هاى اجتماعى زنان مسئله خشونت بر عليه زنان را در سطح جامعه مطرح ساخته و توجه جامعه را به آن معطوف ساختند. از نظر فيمينيست هاي مترقي، عامل اصلى اعمال خشونت، عدم تقسيم عادلانه امكانات و تقسيم قدرت تحت لواى جنسيت آنان صورت ميگيرد. مسئله خشونت در محيط خانواده و جامعه مشكلى است كه به ساختار جامعه برگشته و مرتب در حال باز توليد است. اقدامات كوتاه و ميان مدت ميتواند در شرايط بحرانى از بروز بيشتر خشونت و يا تشديد آن جلو گيرى نمايد واگرچه بايد در جهت كاهش و مقابله با اين مسئله امكانات لازم را همگاني ساخت، ولى با اين وجود با معضل خشونت بايد با برنامه ريزى دراز مدت و از طريق تغيير ساختار حاكميت مرد سالار و آموزش مستمر مقابله كرده و در دراز مدت آن را ريشه كن نمود. پس از گذشت بيش از بيست و پنج سال از مبارزه زنان در كشور سوئيس، در يكم ماه آوريل سال دوهزار و پنج، مسئله اعمال خشونت بر عليه زنان به عنوان جرم در اين كشور شناخته شده و مورد تصويب قرار گرفت. اين امر بدين معنى است كه اگر، چنانچه زنى به خاطر اعمال خشونت همسرش به دادگاه شكايت كرده و پس از آن به هر دليلى به خواهد شكايت خود را پس گيرد، مجرم همچنان تحت پيگرد قضائى قرار داشته و تا روشن شدن مسئله پرونده مفتوح خواهد بود. تصويب چنين قانونى توجه بسيارى از حقوقدانان، محققين و فيمينيست ها را به خود معطوف داشته و موجبات بحث و گفتگوهاى گسترده اى را در سطح كارشناسان، روشنفكران و كل جامعه فراهم آورد. اهميت تغيير قانون در اين بود كه براى اولين بار و به طور آشكار مسئله خشونت از چارچوب تنگ محيط خانواده خارج گشته و به سطح جامعه كشيده شده و از نقطه نظر حقوقى به يك مسئله اجتماعى تبديل گشت. طبق آمار انتشار يافته، بيشترين ميزان اعمال خشونت در سطح جهان از سوى مردان برعليه زنان صورت ميگيرد. به عنوان نمونه بر اساس گزارش پليس شهر زوريخ در كشور سوئيس نود در صد از اعمال خشونت هاى صورت گرفته در اين شهر از سوى مردان بر عليه زنان بوده است. از اين امر ميتوان چنين نتيجه گرفت كه عامل اصلى اعمال خشونت بر عليه زنان در خانواده، در جامعه و ساختار مرد سالار آن نهفته است، در نقش قدرت، امكانات و جايگاهى است كه جامعه مرد سالار به مردان مى دهد، در جامعه اى كه در آن زنان را به مردان وابسته ساخته و تلاش مى نمايد كه آنان را در سايه مردان قرار دهد. تغيير و تحولات در قوانين سوئيس، بحث و گفتگوهاى گسترده حول مسئله خشونت در سطح جامعه، زندگى در تبعيد كه در آن زن در جوامع اروپائى يكبار بعنوان خارجى وبار ديگر به عنوان زن مورد تبعيض قرار ميگيرد و بلاخره فعاليت چند ساله ام در خانه زنان كه در رابطه تنگاتنگ با مسئله خشونت بر عليه زنان قرار داشته است، مرا در بررسى علل اين معضل اجتماعى مصمم تر ساخته است. در اين جا تلاش مى كنم مقوله اعمال خشونت در جامعه سوئيس را مورد بررسى قرار دهم، اگرچه اعتقاد دارم كه دلايل و زمينه هاى اعمال خشونت بر عليه زنان در سر تا سر گيتى، همان دلايلى است كه پيش از اين مورد اشاره قرارگرفت. براى دركى درستر از اين مسئله، در اينجا بايد به دو سئوال اصلى كه در زير آمده است پاسخ داده شود: 1- علل اجتماعى – روانشناختى اعمال خشونت بر عليه زنان در جامعه چيست؟ 2- جامعه چه نقشى را در مقابله با اعمال خشونت ميتواند ايفا كند و چگونه ميتوان از توانائيها و پتانسيل موجود در جامعه براى كاهش و يا از بين بردن اين معضل اجتماعى بهره گرفت و يا چنين پتانسيلى را در جامعه ايجاد نمود. دراين جا سعى مى شود كه نه تنها از طريق تئوريك بلكه از طريق پژوهشهاى علمى و تحقيقاتى اين مسئله بغرنج مورد كنكاش و ارزيابى قرار گيرد. در ابتداء قبل از هر چيز بايد روشن شود كه در محور بحث تئوريك ما، فرد قرار دارد و يا مجموعه عوامل ساختارى در جامعه؟ آيا خشونت يك مسئله و مكانيزم طبيعى و يا يك مسئله فرهنگى است؟ آيا ميتوان گفت اعمال خشونت در خانواده يك مسئله خصوصى و خانوادگى است و يا آيا ميتوان وجود خشونت در خانواده را ناشى از موقعيت و جايگاه زنان و مردان در جامعه و خانواده دانست؟ در اين مطلب تلاش خواهد شد به سئوالات بر شمرده شده فوق پاسخ داده شود. پرفسور« Gondezi» استاد دانشگاه زوريخ، در رابطه با امر مقابله با خشونت در خانواده دو امكان را بر ميشمارد:

1- اصلاحات 2 – تغييرات بنيادى، وي سئوال ميكند، كه آيا بخودى خود جامعه ميتواند اصلاح شود و يا ميتواند اين مشكل را مستقلأ حل كند و يا يك تغيير اساسى و بنيادى از هر نظر در جامعه ضرورى است؟ با تغيير قوانين در كشور سوئيس سئوال اينجاست كه چگونه ميتوان اين تغيير مثبت را اجراء نمود و مورد قبول جامعه ساخت و به طور كلى اين تغييرو تحولات را در عمل پياده نموده و اين قوانين چگونه بايد مورد حمايت قرار گيرند. اغلب افراد جامعه با ارائه جوابى ساده، خواهان جامعه اى بدون خشونتند بدون اينكه راه حلى ارائه دهند. بايد در نظر داشت كه هرگونه اقدامى كه در جهت خشونت زدائى صورت مي گيرد، در راستاى پايبندى به منشور حقوق بشر بوده و در عمل در آن، حقوق انسانها مورد توجه قرار گيرد. اگرچه، واژه هائى چون حقوق بشر ويا تساوى حقوقى در خيلى از جوامع بشرى، واژه هائى گنگ و نامفهوم هستند. در اينجا براى روشن شدن بيشتر مفهوم واژه خشونت سعى شده، واژه هائى چون پرخاشگرى، خشونت و محيط خانواده توضيح داده شده تا از واژه خشونت تصوير روشنترى داشته باشيم. همچنين در اين كار سعى شده به جنبه هاى مختلف اين امر از قبيل: تئورى يادگيرى، تئورى فيمينيستى، خشونت از نظر قانونى و حقوقى كه به عنوان جرم شناخته شده است و چگونگى به اجراء درآوردن اين قوانين و اقدامات لازم براى خشونت زدائى پرداخته تا ديد روشنترى نسبت به علل و عوامل بروز آن و راه حلهاى مقابله با آن داشته باشيم، راه حلهائى كه مي تواند كوتاه مدت، ميانه مدت و يا بلند مدت باشد.

تعاريف: پرخاشگرى، خشونت و محيط هاي كوچك.

فرد و يا موسسه اى كه يك رفتار و يا اتفاق را به عنوان خشونت تعريف ميكنند، تعاريفشان متاثر از موقعيت اجتماعى آنهاست. امر خشونت يك ارزش قضاوتى است، حتى اگر پژوهشگران تعريف از خشونت را به اعمال كننده و قربانى آن خلاصه نمايند. در اين رابطه تنها راه حل ساده براى تعريف خشونت، عيان ساختن نرم هاى اجتماعى است. در ادبيات تحقيقى(علمى) تعاريف گوناگون ومتنوعى در رابطه با خشونت و پرخاشگرى وجود دارد. ارائه تعريفى دقيق و قطعى از اين واژه مشكل است زيرا كه، تئورى هاى مختلف بر اساس نياز و چشم انداز خويش به تعريف اين واژه ها پرداخته اند و بهمين دليل در اكثر موارد مرز بين خشونت و پرخاشگرى بسيار كم رنگ و نا مشخص است. افراد ميتوانند در زندگى روزمره خود خشونت و پرخاشگرى را كلا متفاوت بررسى كنند و برداشت متفاوتى از اين دو داشته باشند. در اين صورت در موارد مشخص بسيار مهم است كه توجه شود كه چگونه مردان و زنان در يك موقعيت ويا وضعيت مشابه امر خشونت را درك ويا تعريف مى كنند. همانگونه كه گفته شد، گرچه برداشت شخص و يا اشخاص از اين واژه ها كاملا متفاوت است ولى براى ارزيابى از اين دو واژه و براى تميز دادن اين دو از هم و يا رفتارهاى برخوردى مشخص، معيار هاى سنجشى قوانينى وجود دارد كه براى هر دو مورد معتبر است و با توجه به اين قاعده و قوانين است كه مى توان تعريف قابل قبولى از اين دو واژه ارائه داد. در طى بررسى و يا جستجو براى ارائه تعريفى از اين دو واژه، سعى كرده ام از منظرگاه فيمينيستى امر خشونت و يا پرخاشگرى را متناسب با موضوع مورد نظر، مورد تحقيق و تفحص قرار دهم.

پرخاشگرى:

درفرهنگ لغت جامعه شناسى «هارت فيل» لغت پرخاشگرى، يك كلمه لاتين معرفى شده و اين كلمه به معنى حمله، ميل به حمله داشتن و خود را نزديك ساختن است. ريشه اين لغت از« Adgredi » آمده و به معنى به طرف كسى رفتن و يا به كسى نزديك شدن است. پرخاشگرى درفرهنگ هاى قديمى و ارتشى به معنى حمله آمده به طورى كه پرخاشگر حمله كننده تعريف شده است. از اين تعاريف چنين بر ميايد كه در گذشته كلمه پرخاشگر بارى مثبت داشته و داراى معانى خوبى، چون خود را به ديگرى و يا چيزى نزديك كردن بوده است و تنها زمانيكه مسئله خشونت در جامعه طرح و مورد بررسى قرار گرفت، پرخاشگرى معنائى كاملا منفى به خود گرفته و عمل پرخاشگرى عملى نامطلوب ارزيابى گرديد. پرفسور «Godenzi» استاد دانشگاه زوريخ، معتقد است كه پرخاشگرى يك حالت رفتارى است كه با هدفى به كار برده مى شود تا كسى را مورد آزار و اذيت قرار دهد. در واقع پرخاشگرى يك امر هدفمند است كه پرخاشگر مى خواهد به طرف مقابل خود صدمه وارد كند. اين صدمه و آزار مى تواند، فيزيكى و يا روحى روانى باشد. از اين بحث مى توان چنين نتيجه گرفت كه، پرخاشگرى عملى است كه پرخاشگر آن را با هدف و منظور بكار مى گيرد و قصدش صدمه وارد كردن به طرف مقابل است. جدا از اين نمى توان هميشه پرخاشگرى را به طور منطقى تحت هدايت و كنترل داشت. بروز پرخاشگرى و بكار گيرى آن به عنوان حربه، وابستگى شديدى به محيط پرخاشگر دارد.«1996 Godenzi» جدا از اين بايد بين پرخاشگرى كه به عنوان ابزارى بكار گرفته مى شود و يا پرخاشگرى كه جهت دشمنى و كينه توزى به كار مى رود فرق قائل شد. زمانى كه شخصى پرخاشگرى را به عنوان ابزار بكار مى گيرد مى خواهد با توسل به آن، طرف مقابلش را مرعوب ساخته و تحت كنترل خويش درآورد و از اين جاست كه نتيجه ميگيريم اين نوع پرخاشگرى هدفمند بوده و يا اهداف مشخصى را دنبال مى كند. در صورتيكه پرخاشگرى كه ناشى از كينه توزى است در نهايت مى خواهد به طرف مقابل خويش صدمه وارد كند و اين هدف نهائى فرد پرخاشگر است. در رابطه با امر پرخاشگرى، تئورى فيمينيستى تاكيد بر تئورى يادگيرى از مدل داشته و معتقد است كه اين امرى اكتسابى و متاثر از محيط بوده و فرد، عمل پرخاشگرى را از مدل خويش يعنى از پدر و مادر و يا ديگران فرا مى گيرد. بر اساس اين تئورى، رفتار اكتسابى ميتواند بر اثر تنبيه و يا تشويق از بين رفته و يا تشديد شود! بدين ترتيب، تئورى فيمينيستى خود را از تئورى فرويد و لورنس جدا مى سازد، چرا كه اين دو نفر معتقد هستند كه پرخاشگرى امرى مادر زادى است. بهمين دليل است كه فرويد و لورنس، كارپايه تحقيقاتى خويش را به طور واقعى در چارچوب فرهنگى قرار داده و معتقدند كه رفتار فرد پرخاشگر در چارچوب يك محيط و فرهنگ آن محيط شكل گرفته و به آن وابسته است ونه رفتار و عملكرد شخص پرخاشگر. آنها اعتقاد دارند كه رفتار و عملكرد شخص پرخاشگر به وى و محيطى كه در آن زندگى مى كند وابسته است. ناگفته نماند كه تئورى يادگيرى معتقد است كه عمل پرخاشگرى مى تواند در يك لحظه منطقى و يا غير منطقى به وقوع بپيوندد.

خشونت:

خشونت و پرخاشگرى اغلب يكسان و هم معنا به نظر مى رسند. در صورتيكه خشونت داراى ساختارى است كه به طور سيستماتيك، پيگير و يا نسبتا طولانى مدت مورد استفاده قرار مى گيرد. پرخاشگرى به طور عمده نتيجه فشار درونى است، در رابطه با تعريف خشونت، جامعه نقش تعين كننده اى ايفا مى كند و آن بدين معناست كه جامعه ما مى تواند يك حالت رفتارى را به عنوان خشونت تعريف كند و آن را به عنوان خشونت به افراد جامعه بشناساند، يعنى بر اساس چه معيارى مي توان رفتارى را به عنوان خشونت تلقي كرد،اين امرى است كه به جامعه بر ميگردد. رويهمرفته خشونت به مثابه پرخاشگرى با منظور و هدفمند شناخته مى شود. بر اساس آنچه كه در لغت نامه جامعه شناسى «هارت فيل» آمده، خشونت يعنى قدرت، تسلط داشتن، آقائى و اجازه آقائى داشتن و وزنه بودن است. از اين تعريف چنين بر ميايد كه، خشونت هميشه با ساختار قدرت و تناسب قدرت همراه است. يعنى ساختارى قوي در برابر ساختاري ضعيف قرار مى گيرد. در رابطه با تعريف از خشونت به دو نكته بايد توجه كرد، خواستگاه تعريف كننده خشونت چيست. دوم اينكه چه هدفي را از تعريف ارائه شده دنبال مي كند؟ به همين دليل است كه در رابطه با خشونت و تحقيقات انجام يافته در اين رابطه، اغلب خشونت فيزيكى مورد كار پايه ي تحقيقات قرار مي گيرد. گرچه تعريف از خشونت داراي معاني گسترده ايست، ولى تعريفي كه عمدتا در رابطه با اين امر مورد استفاده قرار مي گيرد به قرار زير است: خشونت يعني اينكه، شخص آنچنان تحت تاثير قرار گيرد كه، قدرت واقعي جسمي و روحي خود را واقعأ كمتر از آنچه كه هست ببيند. در نتيجه مي توان گفت: خشونت تضاد بين توانائى واقعى فرد و آن توانى است كه فرد از خود بروز مى دهد، اين امر گاهأ ميتواند موجب خود كوچك بيني و يا بزرگ بيني فرد گردد، همين امر موجب بغرنجي و پيچيدگي بيشتر تضاد موجود مي گردد.

بر اساس اين تعريف، در اينجا مي توان به خشونت ساختارى اشاره كرد، چيزي كه براى داشتن ديد انتقادي‌عمومي در رابطه با جامعه بسيار مهم و ضرورى است. همچنين در اينجا مشخص مي شود كه خشونت در يك رابطه ثابت اتفاق مي افتد كه سواى رفتار پرخاشگرانه و يا ايزوله شده است. بر اساس اين تعاريف و مشاهدات است كه «Rauchfleish » پژوهشگر، مي گويد: همه ما در مناسباتمان مجبور به اعمال خشونت مى شويم. بر اين اساس است كه وي زندگى افرادي را مثال مي زند كه به حاشيه جامعه پرتاپ شده اند: مثل، افراد فقير، كم درآمد، معتادين، بي خانمانها و يا افرادى كه از نظر سياسي مورد تعقيب و پيگرد قرار ميگيرند. ناگفته نماند كه گستره اين تعريف همه را در برگرفته و نا روشن بودنش موجب ميگردد كه تعريف دقيقي از امر خشونت ارائه نشود، بر اساس اين تعريف مكانى را نمى توان يافت كه در آن خشونت اعمال نگردد، به همين دليل است كه نظريه فوق مورد انتقادات بسيارى قرار گرفته است. امر ديگري كه به ما كمك ميكند كه مفهوم خشونت فردى را در عمل بهتر درك كرده و آن را بهتر بشناسيم توجه به پنج ويژگى به شرح زير است: هدفمند است، سيستماتيك اعمال مي شود، شخصى است، به شكل برخورد هاى فيزيكى انجام مى گيرد، براي انجام، چيزى را مورد دستاويز قرار مى دهد. قابل ذكر است كه اين تعريف مكمل تعريف فوق بوده كه مي گويد: خشونت تلاش دارد از توانائي هاي واقعي شخص ممانعت به عمل آورد. ويژگيهاى برشمرده شده، تنها به خشونت بين افراد اخنصاص دارد. در رابطه با خشونت ساختاري در جامعه نيز ميتوان به پنج ويژگي زير اشاره كرد: هدفمند نيست، در دسترس است ولى هميشه قابل رويت نيست، خشونتي است كه داراي ساختار سلسله مراتب است( از نوع رابطه رئيس و مرئوس) ،از طريق ترور روانى انجام مى پذيرد، بدون داشتن دستاويز نيز اعمال مى گردد.

مرزبندي بين پرخاشگري و خشونت:

تا اينجا مشاهده شد كه واژه هاى پرخاشگري و خشونت به طور مجزا شرح داده شده و مرزبندى گرديده اند، ولي رويهمرفته نتايج بدست آمده، در هر دو مورد به شكل زير ارائه مى گردد: پرخاشگرى، حالت و يا يك رفتار تحريكى خاصي است كه در يك چارچوب فرهنگى مشخص صورت مي گيرد و اين بدين معناست كه از طرف گروهى و يا از طرف جامعه اي پذيرفته شده و به نُرم تبديل شده باشد. پرخاشگرى بستگى به حالت رفتارى شخص پرخاشگر داشته و متاثر از موقعيت اجتماعي بوده و يك رفتار واقعى است. در صورتيكه خشونت برعكس مي تواند يك حالت رفتاري مجرد و مطلق باشد كه در اين رابطه مى توان به خشونت ساختاري اشاره كرد كه در برگيرنده يك ساختار ثابت و جا افتاده است كه در ارتباط مستقيم با تناسب قدرت است كه ميتواند هم شخصي باشد، مثل صدمه رساندن به كسي و يا غير شخصي باشد از قبيل فقر. اين تعاريف و اختلافات به عنوان كارپايه مطلب ما قرارگرفته اند، به همين دليل، عمدتا در اين كار واژه خشونت مورد استفاده قرار گرفته است. همانطور كه مى دانيد واژه پرخاشگرى براي حالت رفتاري كوتاه مدت و يا تحريك كننده مورد استفاده قرار مي گيرد.

جوامع كوچك (خانواده و ... ):

با توجه به شكل زندگي جمعي در جوامع غربي، جا دارد كه در اين جا به شرح مختصر تاريخي در مورد خانواده پرداخته شود. در قرن نوزدهم به علت رشد جمعيت بود كه خانواده به صورت «خانواده امروزي» شكل گرفت. مهمترين مشخصه اين نوع خانواده، تقسيم كار در بين زن ومرد است كه در آن مرد مسئوليت كار بيرون و كارهاي رسمي را به عهده دارد و زن مسئول انجام امور خانه و روابط خانوادگي شده است. در اين گونه تقسيم وظايف به خوبي روشن مي گردد كه چرا به كار گيري خشونت مدت زمان زيادي به عنوان مسئله شخصي تلقي مي گرديد. زمانيكه از خشونت در جوامع كوچك صحبت مي شود، عمدتا منظور از خشونت در چارچوب خانه و خانواده است . به همين دليل است كه بايد به مفهوم خانواده توجه و دقت بيشتري داشت، چرا كه خانواده يعني زن، مرد و احتمالا فرزندان آنان. اگر بخواهيم اين واژه را قدري گسترش دهيم مي بينيم كه در جوامع اروپائى زندگي هاي جمعي وجود دارد كه خارج از فرم كلاسيك (قديمي) آن است، مثلا زندگي مشترك دو نفر بدون عقد قرار داد ازدواج به شكل رسمي آن. در اين مطلب به شكلي كاملا آگاهانه از بكار بردن عبارت «اختلافات خانودگى» پرهيز شده است، زيرا استفاده از اين عبارت ميتواند اين امر را در اذهان، مسئله اي خصوصي و شخصي متبادر سازد، امري كه با موازين حقوقى در جوامع مدني پيشرفته در تضاد قرار دارد، به همين دليل است كه در اينجا از عبارت «خشونت در جوامع كوچك» استفاده مي شود. مگر در مواردي كه ناچار به استفاده از واژه «خانواده» بوده ام، بنابر اين در منظور از بكار گرفتن عبارت خشونت در جوامع كوچك در واقع همان اعمال خشونت در محيط خانوادگي است. توضيح: نقطه عطف اين كار، كنكاش پيرامون وقوع خشونت بين زن و مرد است، چرا كه خشونت ابعاد گسترده و زيادي دارد، مثل خشونت بر عليه كودكان و يا بروز خشونت بين هم جنسگرايان(بين دو زن ويا دو مرد) همانگونه كه گفته شد، در اين جا، بروز خشونت بين دو جنس مخالف را مورد نظر قرار داده ام.