
|
خشونت عليه زنان، كنكاش در زمينه چگونگى بروز خشونت و مقابله با آن در جوامع كوچك مرضيه دانش بخش دوم تئوري هاي مختلف در رابطه با خشونت در جوامع كوچك: همانطور كه قبلا اشاره شد براي پرداختن به مسئله خشونت، تئورى يادگيري از« Bandora» روانشناس، و تئوري فيمينيستي مورد بحث و گفتگو قرار مى گيرد. ناگفته نماند كه، اين دو تئوري لازم و ملزوم يكديگر بوده و عمدتأ با هم مورد استفاده قرار مي گيرند. تئوري يادگيرى رفتار فرد را مورد مطالعه قرار داده و حالت رفتاري فرد را از طريق تئوري معروف « يادگيري از مدل» توضيح مي دهد. در صورتيكه، تئوري فيمينيستي فرد را مستقل از جامعه مورد بررسي قرار نمى دهد و معتقد است كه افراد جزئي از جامعه و محصول آن به شمار مي آيند . تئوري فيمينيستي به شدت مخالف واژه خشونت خانوادگي « Familyviolence » است، زيرا كه خانواده را از يك طرف كانون گرمي و صميميت مي شناسد و از طرفي اين تئوري استدلال مي كند كه چگونه در يك كانون گرم و صميمي مي توان خشونت اعمال كرد؟ بنابر اين واژه خشونت و خانواده را در كنار هم كاملا متضاد مي بيند، از سوئي ديگر اين تئوري به طور كلى محيط خانه را محلي مي بيند كه زن در آن تحت فشار قرار مي گيرد. نقطه اشتراك و يا وجه مشترك اين دو تئوري در اين است كه عامل خشونت را در وحله اول ساختار جامعه، نقش جامعه و ارزش ها و نرم هاي موجود در جامعه مي بينند، بدون اينكه شخص را و يا اراده شخص را در اين رابطه مركز ثقل و عامل خشونت بدانند! همچنين اين دو تئوري بر اين عقيده اند كه انسان موجودى نيست كه مستقلأ و خود به خود بدون نقش و تاثير محيط و جامعه اطرافش بتواند هرچيزي را ياد بگيرد، بلكه اين مجموعه شرايط و عوامل محيطى او هستند كه باعث تغيير و تحول و يا وفق دادن شخص در جامعه اش مى شوند. از آن جا كه اين دو تئوري، مسئله خشونت در جوامع كوچك عليه زنان را با ديدي همه جانبه و بسيار انتقادي مورد بررسي قرار مي دهند، داراي اهميت بسياري مي باشند. از اين بحث مي توان اين چنين نتيجه گرفت كه تئوري فيمينيستي تمام ساختار جامعه را مورد انتقاد قرار مي دهد و تئوري يادگيري از مدل، ابزاري است كه مى كوشد رفتار فرد را در اين رابطه شرح و توضيح دهد. تئوري يادگيري: تئوري يادگيري اجتماعي از آلبرت باندورا «Bandora» (1973،1983) يكي از معروف ترين تئوري هائي است كه پرخاشگرى را مورد تحقيق قرار داده است. اين تئوري توانست در طي دهه شصت، ابتدا تئوري اجتماعى و سپس تئورى شناخت – اجتماعي را بسط و گسترش دهد. مهمترين سئوالي كه اين تئوري مطرح مي سازد اين است كه، چه عواملي در محيط باعث مي شوند كه شخص رفتاري پرخاشگرانه داشته باشد و يا داراي شخصيت پرخاشگري شود و يا بلعكس چه عواملي در محيط وجود دارد كه باعث مي گردند كه فرد اينگونه رفتارش را كنترل كند و يا ابدا از خود چنين رفتاري بروز ندهد. تئوري يادگيري معتقد است كه رفتار پرخاشگري نيازي به توضيح خاصى ندارد، زيرا كه به طور كلي اين گونه رفتار را رفتاري اكتسابي مي داند. و يادگيري را به اين شكل توضيح مي دهد: يادگيري عبارت است از، آموختن از طريق مشاهده و تجربه. پژوهشهاي علمي «باندورا» در مورد پرخاشگري و خشونت دو نكنه را مشخص مى سازد. اول اينكه مشخص و آشكار مي سازد كه «KomplexeVerhaltenweisen» عقده هاي رفتاري، مثل پرخاشگري از طريق مشاهده و تقليد از مدل ( پدر و مادر و يا مُربي) ياد گرفته مي شوند. دوم اينكه تشويق مي تواند اين گونه حالت هاي رفتاري را تشديد كنند و هرچه تشويق بيشتر باشد، اينگونه رفتارها به همان نسبت تشديد مي شود. تئوري يادگيري بين فاز اكتسابي يك رفتار و توسعه اين رفتار فرق قائل است و اين بدين معناست كه كسب رفتار پرخاشگري را در ارتباط مستقيم و يا وابسته به شرايط يا مجموعه عوامل محيطي شخص مي بيند ولي نوع و شدت تقليد و يا يادگيري را وابسته به «مدل يادگيري» شخص مشاهده كننده و رابطه بين مدل و شخص تقليد كننده و رابطه بين مدل و شخص تقليد كننده و شرايط محيطي هركدام مي بيند. به عنوان مثال اگر شخصي كه به عنوان مدل مورد نظر قرار گيرد كه داراي موقعيت و شخصيت اجتماعي موفقي باشد، بيشتر رفتار و كردار او به عنوان مُدل مورد تقليد قرار مى گيرد. نا گفته نماند كه زمينه هاي فكرى و تجربه شخص تقليد كننده در رابطه با تقليد از مدل نقش عمده ايفا مي كند. به همين خاطر است كه باندورا به درستي ياد آورى مى كند كه توسعه رفتار پرخاشگري تنها به تشويق از طرف ديگري بستگى ندارد كه باعث تشديد اين گونه رفتار گردد، بلكه بستگى به پروسه اي دارد كه در آن شخص به ساختن پرنسيپ هاي دروني به عنوان يك انسان مي پردازد! «باندورا» رفتارهاي متفاوت جمع متنوعي را مورد مشاهده و بررسي قرار داده و به عنوان مثال مي گويد: زماني كه يك كودك از طريق مشاهده مي آموزد كه چگونه انسان مي تواند پرخاشگري كند. بزرگترها در اين رابطه ياد مي گيرند كه كي رفتار پرخاشگرانه داشته باشند! اينجا مشاهده مي شود كه هر دو طرف چگونه براى يادگيري رفتارهاي اجتماعي حساس و گوش به زنگ هستند. نه تنها تحقيقات عملى و تئوريك، بلكه مطالعات كلينيكى و نظر سنجي، مويد يادگيري رفتار اجتماعي است و عنوان مي دارد كه در پروسه ياد گيري « خشونت» در خانواده، فرد مقلد سه نكته را فرا ميگيرد كه عبارتند از: 1 – آنها كه تو را دوست دارند، تو را هم مي زنند. 2 – از نظر اخلاقي خشونت بر عليه خانواده مجاز و بى ايراد است. 3 – به كار گيري خشونت مجاز است بويژه زماني كه متد و شيوه هاي ديگر اثر بخش نباشند. در اين صورت جوامع كوچكى مثل محيط خانواده، مكان و يا محل تمرينِي است كه در آن خشونت مورد مشاهده قرار گرفته، تجربه شده و پس از فرا گيري به كار گرفته مي شود. نتيجتا محيط خانواده از اين نظر كه اعضاى آن با هم در ارتباط شديد و تنگاتنگ قرار دارند، نقشي كليدي براي شناخت ودادن انگيزه به فرد را ايفا مي كند. زيرا انگيزه و شناخت است كه در آينده تعين كننده ميزان توانائي رفتار اجتماعي و خود مختار شخص است. در محيط خانواده است كه فرد چگونگي و انواع رفتار هاي اجتماعي را آگاهانه و يا نا آگاهانه به طور خودكار ياد گرفته و آنها را به كار مي گيرد. در جامعه اي كه در آن نظام پدر سالارانه حاكم است و در آن جامعه، پدر نقش حاكم را دارد و مرد هميشه بايد نقش مردانه اش را حفظ كند، كاملا طبيعي است كه نتيجه كار، چيزى به جز پرخاشگرى و فرمانروائي نباشد. اين بحث ما را در تقويت اين نظريه كه از يك طرف جامعه مجوز اعمال خشونت را صادر و يا آن را تقويت مي كند و از طرفي ديگر به اين نتيجه مي رسيم كه تربيت كاملا وابسته به ارزش هاى موجود و مهم در جامعه مي باشد كه اين ارزش ها، نرم هاي كلي و كليدي را در جامعه مشخص و تعين مي نمايند. به عنوان مثال پسر بچه اي كه در كودكي شاهد اذيت و آزار و يا كتك خوردن مادرش به وسيله پدرش مي باشد، ياد مي گيرد كه خشونت ابزاري است كه از طريق آن، مي توان زن را تحت سلطه ويا فرمانروائي خويش درآورد. در اين پروسه يادگيري، كودك هم چنين مي آموزد كه زن نقش «محكوم» و مرد نقش «حاكم» را دارند و در آينده، به احتمال زياد اين پسر بچه هم نقش حاكم و هم نقش خشونت گر را ايفا خواهد كرد. در اينجا بايد گفته شود، زماني كه ما از نقش ها(قربانى و مجرم) نام مي بريم، منظور شماي كلي قرباني و مجرم به شكل كلاسيك آن نيست كه زن را موجودي بيچاره و قربانى و يا اينكه مرد را به عنوان باعث و باني اصلى خششونت مورد خشم و انزجار تصور مى كند، بلكه در اينجا، عامل اصلى فرهنگ مرد سالارى است كه در آن تربيت بر اساس جنسيت صورت مي گيرد و نه انسانيت! بر عكس مثال فوق كه در مورد پسر بچه آورده شد، دختر بچه در آنچنان محيطي از«مدل رفتاري» خود ياد مي گيرد كه، اذيت جسمي، ترور روانى و غيره رابه عنوان عملي پذيرفته شده قبول كند و هميشه در برابر اين نوع رفتار ها تحمل به خرج دهد. تحقيفات نشان داده است كه اكثر زناني كه از مردان خود كتك مي خورند، زناني هستند كه در كودكي شاهد كتك خوردن مادرانشان بوده اند. وقتي اين گونه رفتارهاي خشونت آميز در جامعه جا افتاده و يا تقويت شوند و يا به شكلي ظريف و ماهرانه از طريق فيلم ها به نمايش درآيند، فرد خشونت گر خود را محق و يا براي عملش، عللي يا علت هائي مي آورد كه به عمل خود پيوسته ادامه دهد. البته خشونت و مسئله تبعيض عليه زنان تنها از طريق پدري كه مادر را كتك مي زند، آموخته نمي شود بلكه ارزشهائي كه در جامعه به تقسيم زن و مرد مي پردازند در اين ميانه نقش بسيار بسزائي را بازي مي كنند. در اين رابطه مي توان گفت كه: همه جوامع پدر سالار، مرد را به عنوان عنصري فعال، خودمحور و در اكثر اين فرهنگ ها، كلمه مرد مترادف با انسان به كار برده مي شود و در عوض زن عنصري است غير فعال، شهروندي درجه دوم، ضعيف و به عنوان كالا محسوب مى گردد. در اين صورت است كه كودكان در چارچوب روابط خانوادگى ياد مي گيرند كه در روابط مشترك آينده اشان، خودشان را از نظر درجه بندى در خانواده، از بالا به پائين و يا بلعكس رده بندي كرده و يا به حساب بياورند. همچنين ياد مي گيرند كه داراي چه حقوقي در خانواده هستند و يا با همسر و يا فرد شريك زندگى خود چگونه صحبت كنند و يا چه نقشي در جامعه دارند. اين جاست كه مشخص مي شود كه چگونه تفاوت هاي ظريف و كوچكي باعث عدم تساوي بين مرد و زن مي شود، از همين روست كه خشونت در جوامع كوچك به عنوان يكي از نتايج چنين فرهنگي خود نمائي مي كند. تئوري فيمينيستي مترقي: تئوري فيمينيستي مترقي به طور كلي معتقد است كه علت عمده و اساسي اعمال خشونت بر عليه زنان را نبايد در چارچوب كوچك خانه و يا در ساختار مردانه جامعه جستجو كرد، بلكه اين تئوري اعتقاد دارد كه اعمال خشونت نتيجه كل ساختار نابرابر و نا مساوي بين جنس زن و مرد است. نتيجه اين عدم تساوى به شكلي كامل و روشن در زندگى روزمره و شكل زندگي آنها (زن و مرد) كاملا مشهود و ملموس است. اين بدين معناست كه اين ساختار كلي جامعه است كه، در تمام زمينه ها بر اساس سلسله مراتب و بر زمينه تفاوت بين دو جنس ساخته مى شود كه به مرد اين حق را مى دهد كه، زن را موجودي حاضر در دسترس خود ببيند و از نظر درجه بندى خود را برتر و زن را شهروندى درجه دوم به حساب آورد. عدم تساوي بين زن و مرد، تقريبا به همين شكل در همه جوامع قابل رويت است تا زماني كه اين تفاوت و يا عدم تساوى آنها وجود دارد و هيچ عكس العملي نسبت به آن صورت نگيرد از نظر خيلي ها متاسفانه اين عمل كاملا طبيعي تلقي شده و به عنوان تقدير و سرنوشتي قلمداد مي شود كه بايد به آن تن در داد. در اينجا بايد با ابراز تاسف گفته شود: كه بسياري از زنان، خودشان را با نقش و سرنوشتي كه جامعه مرد سالار برايشان رقم زده است وفق داده و آن را امري كاملا طبيعي به حساب مي آورند. هم زمان با اين گونه تلقي ها، مرداني كه در موقعيت سالاري و آقائي خانواده قرار دارند، اذعان مي كنند كه زنان كاملا با نقش و جايگاه خود مانوس شده و از موقعيتي كه دارند راضي و خرسندند و از نقشي كه دارند لذت مى برند. همانطور كه قبلا اشاره كرده ام،عدم تساوي بين زن و مرد از اينجا آغاز مي گردد كه نقش مرد به عنوان عنصري قوي وفعال و زن به عنوان موجودي ضعيف و غير فعال در جامعه به رسميت شناخته شده است. در نتيجه اين گونه تلقي منفي است كه، عده اي از زنان فكر مي كنند براي انتخاب همسر خود بايد دنبال مردي بگردند كه قوي باشد تا بتواند آنها را در طي زندگي حفظ و حمايت كند. به همين دليل است كه بسياري از مردان ديدي كلي نسبت به زنان داشته و تصور مي كنند كه همه زنان، افرادي احساساتي اند و فقط مسئول خوبي براي خانواده و روابط خانوادگى اند. در نتيجه چنين تفكري است كه، دستمزد زنان در ازاى انجام كار مشابه با مردان، هميشه پائينتر از آنان است. در جامعه مرد سالار، همواره تلاش مي گردد كه زنان كمتر از مردان به پست هاي بالاتر و كليدي دست يابند. بر بستر چنين زمينه اي است كه مردان در محيط خانواده هم احساس برتري كرده و به خود حق مي دهند كه هر گونه كه مي خواهند رفتار كرده و برعليه زنانشان اعمال خشونت نمايند. در جامعه مرد سالار، زن به عنوان شيء و مرد به عنوان مالك آن شناخته شده و از نظر طبقه بندي، زن را پست تر از مرد قرار مي دهد. اين تصويري است كه در چنين جوامعي در اذهان حك مي گردد درست بر چنين زمينه اي است كه مناسبات جاري بين مرد و زن و رابطه نا برابر و نا عادلانه بين آنان طبيعي و قانونى جلوه گر مي شود. تئوريسين هاي فيمينيست و از جمله، سيمين دوبوار، تاكيد مي كنند كه، مردان خودشان را تحت عنوان اين كه از نظر جسمانى قويترند، متمايز تعريف مي كنند، در نتيجه اين برداشت و ذهنيت است كه زن را ضعيف و كم ارزش به حساب مي آورند و بر اين زمينه است كه غالب مردان حق خود مي دانند كه به عنوان يك حق طبيعي هر آنگونه كه تشخيص مي دهند با زن خويش رفتار نمايند، و اين چيزي نيست جز استثمار جسمي زن. در اين جا اين سئوال مطرح مي شود كه نظر و يا ديدگاه فيمينيستي نسبت به خشونت در جوامع كوچك چيست؟ قبل از هر چيزي بايد گفت: كه خشونت بين زن و مرد در جوامع كوچك بيشتر بين زنان ومرداني به وقوع مي پيوندد كه در آن زنان از نظر اجتماعي و يا مالي به مردان وابسته اند و يا مردان در خانه نقش رئيس و يا مافوق را ايفا مي كنند. علت ديگر اعمال خشونت از نظر فيمينيست ها، ديدگاه سنتي زنان مي باشد كه مردان را قيم خود دانسته و به همين خاطر همانگونه كه قبلا گفته شد در جستجوي مردان قوي مي باشند. در اين رابطه به ذكر نمونه اي واقعي مي پردازم: خانمي كه داراي مشكل خانوادگي است به اداره خدمات اجتماعي مراجعه كرده و مي گويد: شاغل هستم و داراي پست مهمي هم مي باشم، بهمين خاطر براي خودم يك حساب بانكي باز كرده ام، اين امر باعث گرديده كه همسرم مرا مورد آزار و اذيت قرار دهد، او ميگويد، كه همسرش مرتب تكرار مي كند: كه اين كار تو برايم غير قابل تحمل است، وي بشدت حسود است و از من مي خواهد بر سر كارم نروم و اگر از وي اطاعت نكنم من و بچه هايم را بشدت كتك مي زند. بچه هايم از اين مسئله رنج برده و كاملا عصبي شده و از نظر روحي زير فشار هستند. اداره خدمات اجتماعي از طريق دوست مشتركي كه با هم در ارتباطند و با هم كار مي كنند سعي مي كند ترتيبي بدهد كه از نظر روحي به بچه ها سخت نگذرد (بچه ها را موقتا به مكان امني مي برند). اداره خدمات اجتماعي با همسر اين خانم تماس گرفته و سعي مي كند راجع با اين مشكل با وي صحبت كند. وي نه تنها نمي خواهد كه راجع به مشكلشان صحبت كند، بلكه زمانى كه به وي پيشنهاد مي شود كه با همسرش به طور مشترك با مشاور خانوادگي اشان تماس گرفته و صحبت كنند، اين مسئله را به سخره گرفته و فقط مي خندد. هشت ماه بعد، ادامه زندگي مشترك براي اين خانم غير ممكن شده و با خانه زنان (خانه امن) تماس گرفته و به آنجا پناه برده و سپس تقاضاي طلاق مي كند. پس از چندي دادگاه جهت بررسي پرونده، آنها را فرا مي خواند. زماني كه زن به دادگاه اطلاع مي دهد كه همسرش چگونه وي را كتك مي زده است، قاضي اين مسئله را اصلا جدي نگرفته و مسئله اعمال خشونت را امري طبيعي و خانوادگي تلقي مي كند. از آنجا كه زن نيز با ديدي سنتي به موقعيت مرد در خانواده مي نگرد تقاضاي طلاقش را پس گرفته و به زندگى با همسرش ادامه مي دهد. تئوري فيمينيستي خود را از واژه ساختگي و مصنوعي «خشونت خانوادگي» (Family violence ) جدا و متفاوت مي بيند. اين تئوري، خانواده را به عنوان مجموعه و يا سيستم نمي بيند كه در آن خشونت مسئله اي شخصي و يا خانوادگي به حساب آيد. تئوري فيمينيستي معتقد است كه عمده كردن مسئله جنسيت بر اساس زن و مرد امري ساختگي است تا از طريق آن بتوان يك جنس را بيشتر مورد سوء استفاده قرار داد. از ديدگاه محققين فيمينيست، خانواده يكي از مهمترين جايگاهها در ساختار اجتماعي در جامعه مرد سالار است كه به رشد و بقاي اين جامعه مرد سالار ياري مي رساند. بنا بر عقيده يكي از محققين فمينيست، هانه تسادر «Hanetseader» شكل و نُرم خانوادگي قسمتي از ذهنيت جامعه مردانه است كه پايه و اساس جامعه مرد سالار را به وجود مي آورد. در جوامع صنعتي و مرد سالار در نگاه اول، تقسيم قدرت و كار، از زاويه بيولوژيكي (جنسيت) صورت مي گيرد، چيزي كه در اين جوامع به دسته بندي مسائل و مالكيت فردي و يا عمومي منجر مي شود. دسته بندي و طبقه بندي در جوامع مرد سالار و سرمايه داري، در نهايت دو هدف را دنبال مي كند: 1 - راسيسم 2 – سكسيم، كه در راستاي استثمار انسانها مورد بهره برداري سرمايه داران قرار مي گيرد. بيهوده نيست كه اغلب مردان به طور مستمر از اماكن عمومي و يا خصوصي سخن به ميان مياورند و روز به روز اين گونه جوامع به طور خودكار «مردانه تر» مي شوند. از اين جا نتيجه مي گيريم كه چگونه به مردها از نظر اجتماعي و سياسي، قدرت و اجازه داده مي شود كه در تمام زمينه ها در جامعه همه چيز را تحت كنترل خود درآورده و جوامع را باب طبع خويش شكل داده و بسازند. بنا بر اين خشونت در چارچوب خانواده چيزي نيست جز حاصل تقسيماتي كه در جامعه بر اساس جنسيت و ساختار نا متناسب قدرت بين زن و مرد صورت گرفته است. چيزي كه در اين ميانه بسيار اهميت دارد و بايد به آن اشاره كرد اين است كه، اغلب زناني كه خانه دار هستند، نه تنها دستمزدي دريافت نمي كنند و كار آنها به عنوان وظيفه و كاملا طبيعي به حساب مي آيد، بلكه از نظر اجتماعي نيز داراي موقعيتي پائينتر بوده و از نظر مالي هم وابسته به همسرانشان مي باشند. اگرچه خوشبختانه زنان با كسب آگاهي و فعاليت خود در عرصه هاي كار و جامعه توانسته اند موقعيت خود را بهبود بخشند، ولي هنوز عمده زنان داراي مشاغلي هستند كه نسبت به مردان در موقعيت اجتماعي پائينتري قرار دارند. زنان عموما هم بايد در بيرون از خانه كار كنند و هم بيشترين بخش كار خانه برعهده آنهاست. به همين دليل هم هست كه عمدتا به شكلي مضاعف تحت فشار قرار مى گيرند، از اين بحث چنين نتيجه مي گيريم كه تا زماني كه در جامعه، ساختاري و جود دارد كه در آن تقسيمات بر اساس جنسيت، قدرت، نابرابري و خود محور بيني وجود دارد، خشونت در جوامع كوچك و بر عليه زنان همواره وجود خواهد داشت. خشونت مي تواند در اشكال، جسمي، روحي و يا جنسي خود را نشان دهد. از منظر فيمينيستي، خشونت در وهله اول به عنوان نوك قله و يا هرم جامعه مرد سالار محسوب مي شود. همچنين زن به اشكال و انحاء مختلف بايد خويش را در قالب هاي پيش ساخته مردان در جوامع مرد سالار فُرم دهد. تاكنون تلاش كرده ام كه از طريق تئوري يادگيري فيمينيستي در بخش هاي پيشين به دلايل بروز خشونت در جوامع كوچك پاسخ دهم. نتيجه: تئوري فيمينيستي،علت و ريشه بروز خشونت را در ساختار جامعه مرد سالار دانسته كه بر اساس آن، تقسيم بندى جنسي و تقسيم نا عادلانه قدرت و امكانات جامعه بر اساس جنسيت، زن را در برابر مرد در موقعيتي ضعيفتر و پائينتر قرار داده و اعمال خشونت برعليه وي را مجاز مي شمرد.
|