جامعه شناسی صلح

مرضیه مرتاضی لنگرودی

با سلام و عرض ادب و اظهار خوشوقتی از اینکه در جمع صلح دوستان هموطنم هستم، اجازه می خواهم بدون مقدمه سراغ اصل مطلب بروم.

بنظر من هنوز نقوش کلیشه ای جنسیتی موجود در جهان و ایران از جمله موانع جدی گسترش فرهنگ و اخلاق و رفتار صلح مدارانه بین انسانهاست.

منظور من از اخلاق و رفتار و فرهنگ صلح مدارانه، رفتار صلح آمیز با خود، با دیگران و در عالیترین شکل رفتار صلح جویانه با دشمنان، از طریق ایجاد آرامش و امنیت است.

هنوز در سراسر جهان، زنان و البته کودکان به مثابه قربانیان اصلی جنگ تلقی می گردند. من در این وقت اندک چون موضوع همایش زن و نقش آن در برقراری صلح است. روی نقوش کلیشه ای جنسیت زنانه تاکید می کنم.

در هر جنگی گروههای بسیاری از مردان کشته می شوند و عده ای اسیرو بیش از کشته گان و اسرا بصورت گروههای مردان موجوداتی سرگشته و مجروح به میهن باز می گردند. مردانی که از جنگ جان سالم بدر می برند. همانها نیستند که قبل ازجنگ بودند.

زنان زیادی هم در جنگها کشته یا اسیر و مجروح می شوند، و معمولا این بلاهابر سر زنان نه در جبهه های جنگ که در خانه و شهر خودشان بر سرشان می آید به اضافه بار هولناک تحقیر ناشی از تجاوز را زنان در خانه خویش به دوش می کشند. دشمن برای تحقیر مردی که با او می جنگد. به مادر، همسر، خواهر یا دختراو تجاوز می کند. و این تجاوز به نوبه خود کابوسی شده است که گاه به نفع صلح عمل می کند!؟ بسیاری از مردان از ترس اینکه دچار مصیبت هایی بشوند در برابر رقیب یا دشمن مقتدر کوتاه می آیند. هر چند که قدرت در ذات خویش تجاوزگر و پیش رونده است.

اگر کار رزمندگان و سربازان مرد با خاتمه جنگ پایان می یابد، مبارزه زنها پس از خاتمه جنگها آغاز می شود. زنان می بایست بر آوار خانه هایی که در آنها عزیزانشان را از دست داده اند یا مورد تجاوز قرارگرفته اند، دوباره خانه ای بنا کنند و تلاش کنند تا زندگی ادامه یابد. زنان می بایست از مجروهان و معلولان جسمی و روحی جنگ پذیرایی و پرستاری کنند. با فقر و تنگدستی که معمولا پس از جنگ گریبان ملتها را می گیرد دست و پنجه نرم کنند و ....!

امروزه با گسترش قدرت تخریبی سلاحهای جنگی و پیچیده تر شدن آنها تخریب کشورها و کشتن انسانها ( تداوم فقر و معلولیت حتی در نسلهای بعدی ) ابعاد وسیعتری پیدا کرده است .

مثلا در جنگ جهانی دوم 4 میلیون نفر کشته و معلول شدند. در حالیکه جنگ ایران و عراق یک میلیون کشته و معلول از خود بجای گذاشت. باضافه صدها میلیون تن آوار که زنها می بایست آنها را پاک کرده تا خانه بسازند و بعلاوه میلیاردها دلار هزینه، که بصورت قرض و بدهی بر دوش نسل جنگجو و نسلهای بعد از آن سنگینی می کند و به صورت فقر فزاینده زندگی حال و آینده زنان را در معرض تهدیدات هم عرض جنگ قرار داده است. همیشه جنگیدن و تخریب کارمردان و بازسازی و ترمیم خرابی های مادی و جراحت های فیزیکی و روانی کار زنان محسوب می شود. وهنوز هم جنگیدن و تخریب عملی مردانه و در اصل قهرمانانه تلقی می گردد وقتی چنین تلقی ایی بر اذهان جهانیان حاکم است و با توجه به این نکته که هنوز در اغلب نقاط جهان زنان شهروندان درجه دوم اند، آنگاه براحتی می توان دریافت که در ذات نگرش و تفکرحاکم بر جهان بازسازی و ترمیم و ساختن زندگی و زائیدن و پرکردن جای خالی کشته شدگان ، عملی زنانه و درجه دوم و فرعی نسبت به جنگ و تخریب محسوب می شود. و درعین حال تا وقتی کشته شدن و کشته عملی قهرمانانه به حساب می آید و روسای کشورها در برابر به کشتن شان داده اند سر تعظیم خم می کنند. اما پرهیز دارند از اینکه از سر مهر دست زن زحمت کشی را که می شوید و می پزد و می سازد و می زاید در دست گیرند و او را تکریم و احترام کنند نمی توان از توسعه و امنیت انسانی و لاجرم از گسترش فرهنگ صلح سخن گفت.

*

امروز میلیونها زن در جهان به تنهایی بار زندگی و سازندگی را بدوش می کشند که همسرانشان در جنگهای اخیر ایران ، افغانستان ، رواندا، بوسنی، عراق، آفریقا، امریکای لاتین کشته یا معلول و مجروح شده اند.

این زنان با اداره خود و خانواده خود از طریق کسب حداقل معیشت و نبود حداقل امنیت در واقع شهرها و مزارع را بصورت حداقلی اداره می کنند. 50 میلیون آواره جنگی در سراسر جهان وجود دارند که %80 آنان زن هستند.

در ادبیات عامه مثلی هست که به تمسخر می گوید زنان جان سخت تر از مردان اند و استاد جان سالم بدر بردن از جنگ و بیماری هستند. اما هیچکس به استادان زندگی و زنده ماندن جایزه نمی دهد و بر سینه آنها مدال نمی زند؟!

و در عین حال کمتر کسی توجه می کند که این استادان نگهبان حیات و زندگی برای جان سالم بدر بردن از چنگال مرگ چه هزینه های سنگینی می پردازند.

هزینه هایی که جنگ افروزان بر مردم تحمیل می کنند. برای مردان مرگ و برای زنان تحقیری به مراتب سخت تر از مرگ است. اگر زنان را نمی کشند برای آنستکه با تجاوز به زنان مردانشان را تحقیر کنند. و مردانی که در معرض چنین تحقیری واقع می شوند دچار خشم مضاعف شده، انتقامشان را با تجاوز به زنان دشمن از آنها می گیرند. آنچه موجب خشم مردان جنگجو می شود ، تجاوز به ناموس و دستبرد به چیزیست که به آنها تعلق داشته نه رنجی که زن تجاوز دیده تحمل کرده است و یا می کند!

نمونه های غم انگیزی را در جنگ ایران و عراق و زنان بوسنی ... دیده ایم. پرورش دادن نطفه مردی که قاتل شوهر، پسر، پدر، یا برادر است در بطن خود وسرنوشتی به مراتب اندوهبارتر و مهلک تر از کشته شدن در میدان نبرداست. و زنان از حیات و زندگی و زایش با پرداخت چنین هزینه هایی پاسداری کرده اند.

و جالب اینجاست به محض اینکه جنگ تمام می شود و نوبت تقسیم غنائم می رسد، زنان فراموش می شوند. به آنها حتی فرصتی برای کنار آمدن با غم از دست دادن عزیزان داده نمی شود. و ترمیم خرابی ها و پرستاری از زخمی ها سهم زن از جنگ است. زن باید برای زنده ماندن آنها که زنده مانده اند، زندگی را ادامه دهد و بجنگد. گویی جنگ برای زن تمامی ندارد. جنگی که قهرمان و مدال و پست و مقام ندارد.

شاید بی ربط باشد شاید هم بجا. من به ذهنم رسیده که این سوال را از خودم و شما بپرسم؟ چرا انحصار برنامه ریزی برای جنگ و صلح توسط مردان برای خلق جهان تبدیل به یک عادت شده است؟ چه وقت با این عادت و بهتر بگویم اعتیاد مبارزه بایست کرد؟

چرا زنان بر سر میز تصمیم گیریها و مذاکرات قبل و بعد جنگ به عنوان مدافعان حیات و صلح حضور جدی ندارند؟

زنان قدرت شگفت انگیزی برای ایجاد صلح دارند. وقتی سیصد هزار زن امیریکایی روبروی درب اصلی کاخ سفید فریاد می زنند پسران ما برای اینکه قلب پسر مادر عرافی را نشانه روند بدنیا نیامده اند. نشان می دهد که هویت منحصر به زن مادری در حصارهای قومی و نژادی محصور نمی ماند. همانطور که هویت قدرت طلبی مردانه در حصارهای قومی و نژادی محصور نمانده. مردان زبان زور و قدرت را خوب می فهمند و معمولا به همان زبان با خود و دیگران و دشمنان شان سخن می گویند.

ژنرال ها و سرداران جنگی از اطاقهای جنگ و پشت میزها و نقشه هایی که در آنها شهر ها و خانه ها تنها بصورت یک نقطه قرمز چشمک زن نشان داده می شوند در جنگ شرکت می کنند با یک اشاره دست یا یک پف نقطه چشمک زن را خاموش می کنند.

اما زنان از درون همان نقطه های چشمک زن یعنی در درون شهرها و خانه ها در جنگ شرکت می کند. چنین جنگهایی همیشه ودر همه جا ، غیر عادلانه و ظالمانه و به زیان حیات و زندگی و البته به زیان زن است.

تحقیقات جامعه شناسی حاکی از این است که زنان نسبت به مردان از حس همکاری بیشتری برخوردارند. به مصالحه و اتفاق نظر تمایل دارند. زنان همانقدر که به کشته شدن تمایل ندارند، از کشتن بیزارند. نفس پذیرش هویت مادری و مجهز بودن به ابزار مادری و مسوولیت زایش و پرورش، زن را علاقمند به ثبات اجتماعی و امنیت و ایفا کردن نقش در جهت تثبیت ثبات و امنیت می کند. اما نگرش سنتی کلیشه ای در جهان هنوز علاقمند است به زنان نقش قربانی را بدهد و ترجیح می دهد به جای اینکه او را درغنایم پس از جنگ و پیروزی سهیم کند، در پشت جبهه و تدارکات و پرستاری به کار گیرد و حداکثر نقش پادویی و پیغام رسانی به او می دهد. بدون هیچ مدال و وجه تمایزی. این نگرش سنتی جنسیتی به وجه حاضر نیست از برج عاج هزاران ساله خویش فرود آید و قدرت خویش را با زنان تقسیم کند. علی رغم تصویب کنوانسیون های متعدد در سازمان های بین المللی هنوز اجازه تصمیم گیری درباره جنگ و صلح به زنان داده نشده است.

و اما در ایران این نقوش پررنگتر و مقاوم تر از همیشه در برابر تغییرات بنیادی ایستادگی می کند. در ایران بحث زنان یکی از بحث های مطرح است. در عین حال زنان به عنوان شهروندان درجه دوم وسیله کسب قدرت برای جریانات مختلف شده اند. هرچند زنان ایرانی معمولا اسلحه به دست نمی گیرند. ولی اگر لازم باشد از دست گرفتن اسلحه خودداری نمی کنند. اما زنان آگاهانه اقدام به کشتن دیگری به بهانه گرفتن یا حفظ قدرت سیاسی و اقتصادی نمی کنند. هر چند نگرش مبتنی بر نقوش کلیشه ای جنسیتی در برابر بخشیدن حقوق برابر انسانی زنان با مردان مقاومت می کند در عین حال برای حفظ قدرت و فرمانروایی خویش این نگرش خود را در این حد تصحیح کرده که زن را و مثابه کیسه ای مملو از مواد منفجره در عملیات استشهادی می پذیرد. میخواهم بگویم نگرش سنتی هنوز مقتدرانه از زن استفاده ابزاری می کند. و این سودرسانی زنانه به قدرت را مقدس می کند و به ویژگی صلح طلبی و صلح دوستی و سازندگی زنان بی اعتنا می ماند. وقتی می گوییم نگرش سنتی، بلافاصله دچار یک خوش خیالی می شویم؛ که ما که لباسهای مدرن پوشیده ایم و از تکنولوژی مدرن استفاده می کنیم بحمداله با این نگرش کاری نداریم. اما خود مداری ایرانی چیز دیگری می گوید!

کارکرد فرهنگی غالب بر جامعه ایران مبتنی برتبعیض جنسیتی و نقوش کلیشه ای حاصل از آن است. در فرهنگ ایرانی جنسیت زن مهمتر از هویت انسانی او تلقی شده و اهمیت ارزشی دارد.

نگرش سنتی در پیچیده ترین اشکال حمایت و مراقبت از جنسیت زن، او را وادار به اعمال خشونت درباره خود- دیگری و دیگران می کند. و حمایت خودش را ازطریق کنترل و نظارت خشونت بار اعمال می کند. و به این ترتیب مانع تحقق اخلاق و رفتار صلح مدارانه زن با خود و دیگری و دیگران می شود. اصرار بر نگهداری زن در نقوش کلیشه ای جنسیتی در ایران راه زنده ماندن و حیات اورا در گرو نبود آن دیگری قرار می دهد. حقوق قانونی و انسانی زن درایران ناچیزتر از آنست که بتواند آن را با دیگری تقسیم کند.

دختربچه و پسربچه از لحظه تولد درایران در چارچوب تفکر و تربیتی قرار می گیرند که مبتنی بر ترس و واکنش دفاع و تهاجم است. ترس از عمده ترین موانع بر سر راه گسترش فرهنگ صلح در جامعه ایران است. و چون تیغ دو لبه عمل می کند. و ما معمولا از ترس به چاله نیافتادن خود را به چاه ویل حوادث پرتاب می کنیم!

باری، دختر بچه می آموزد خود را پنهان کند. پسر بچه می آموزد برای اینکه مورد حمله قرار نگیرد خود پیشقدم حمله و تهاجم شود!

*

دختر بچه ایرانی از همان ابتدا می آموزد برای اینکه زنده بماند باید محبوب دلها شود از ترس اینکه او را کنار نگذارند با ملاحت و طنازی جای خود را باز کند! و بتدریج که بزرگتر می شود می آموزد که ملوس بابا، از ترس اینکه دیگری در زندگی خانوادگی در سهم اندک او سهیم نشود و به عنوان همسر باید فرمانبری و پارسایی و امانتداری را پیشه کند. این ها همیشه در زندگی خانوادگی برای زن شروط لازم اند. اما کافی نیستند. باید زن دلبر و طناز باشد. وچون امانتداری و پارسایی خسته کننده تر ازآنند که حال و حوصله ای برای طنازی بگذارند، بالاخره ترس کار خودش را می کند و سرو کله آن دیگری پیدا می شود! زن غافل از اینکه جباریت همواره در ترس و ترس آفرینی زندگی می کند و زنده می ماند، بر سر دوراهی واگذاری حداقل حقوق همسری خویش یا تقسیم آن با رقیب قرار می گیرد!

دختر و زن و اصولا جنسیت زنانه در ایران اگر بخندد یا با صدای بلند فکر کند یا از نیازهایش سخن بگوید و یا رفتاری صلح مدارانه و از سر دوستی با دیگری و دیگران داشته باشد، در اذهان جامعه گویی خود خواسته خود ر ادر معرض تعرض و تعدی قرارداده است.

معمولا دختری که در جمع فامیل یا اجتماعات خارج از خانه در دانشکده ، اتوبوس، محل کار و .. بخندد و رفتار دوستانه ابراز کند. جامعه برای حضور در عرصه های جدی خانوادگی یا اجتماعی به او اعتماد نمی کند. دختر باید آبروداری کند. وحمایت از آبرو به عنوان امانتی مقدس یعنی حمایت و مراقبت دائمی و لحظه به لحظه از جنسیت خویش نه از انسانیت و هویت انسانی خود.

حفظ جنسیت به مثابه امانتی محترم چنان در جامعه مقدس شده که به صورت کابوس و مانع جدی مشارکت های اجتماعی، سیاسی زنان و دختران ایرانی در آمده است.

روزنامه ها هفته پیش نوشتند، یک پیکان با سه سرنشین مرد جوان 9 دختر و زن که دو تای آنها جقوقدان و یک پرستار و یک حسابدار و چهار نفر دیگر کارمند شرکتها بوده اند را ساعت 8 بعد از ظهر وقتی از سرکار به خانه هایشان برمی گشتند ربوده اند و مورد تجاوز قرار داده و اموالشان را به غارت برده و گوشه بیابان یا خیابان رهایشان کرده اند. تنها دو نفر از دختران به خود اجازه دادند شکایت کنند. این دختران شجاع در واقع خود را سپر بلای 9 تا 90 دختر و زن بعدی می کنند و برای حفظ آبرو از تجاوزات و تعرضاتی که نسبت به آنها انجام گرفته دم نمی زنند. و شکایت نمی کنند. هنوز اکثریت زنان جرات ندارند بخاطر تعدیات و تجاوزاتی که در حقشان می شود شکایت کنند. از آبرویشان می ترسند. آبروی زن در ایران یعنی جنسیت او. در واقع جنسیت زن آبروی مرد را حفظ یا آن را به مخاطره می افکند. جالب اینجاست که بدانید مقام مسوول انتظامی در پاسخ به مطبوعات درباره رخداد این حادثه گفت. اغلب این زنان لباسها و پوشش نامناسبی داشته اند!!

به این ترتیب ناامنی و تجاوز را گناه زن و خواست قلبی او قمداد می کند!

آقای مسوول با خود نگفت و از خود نپرسید دختری که ساعت 8 بعداز ظهر ساعت کاریا دانشکده اش تمام می شود برای حفظ آبرو و رسیدن هر چه سریعتر به خانه چاره ای ندارد جزاینکه ( در نبود تاکسی و مترو) سوار اولین خودرو شخصی شود.« تاکسی ها که دربستی کار می کنند و اتوبوس ها کم است و همه جای شهر هنوز خط مترو نداردو ...».

زندگی دوشیزگی با سپردن امانت به همسر پایان می یابد و آداب و رسوم این امانت سپاری هم در ایران با خشونت همراه است. حکایت دوران دوشیزگی زن ایرانی حکایتی سرشار از ضرب و زور و تعرضات فیزیکی و کلامی و جنسی است. حکایت عشق و عاشقی ما به نیت ازدواج هم جنگی است. درآداب نامزدی و ازدواج فولکور ایرانیان ( هرچند تا حدود زیادی در شهرها این آداب منسوخ شده) دزدیدن دختر و زدن نمادین او با پرتاب سیب و انار و پرتقال و تخم مرغ و ... هنوز وجود دارد. ادبیات ازدواج در ایران به ادبیات جنگ و اقتدار طعنه می زند. اصطلاح فتح کردن دختر و یا ضرب الامثل کرسی دامادی کم از تخت پادشاهی نیست و امثال اینها حکایت از غلبه قدرت و اعمال خشونت در روابطی دارد که یک سرش به زن و جنسیت او ختم می شود.

زن در خانه شوهر می بایست همزمان دختر ملوس بابا و معشوقه طناز آقا و امانتدار صدیق او مادری فرشته خو و اگر کارمند یا کارگر ویا نقش اجتماعی داشته باشد می بایست به صورت سرباز نگهبان مسلح به ابراز دفاع باشد.و به اصطلاح حتی در خواب مجهز به سلاح هشیاری باشد تا مبادا!!

البته حمل چند شخصیت توامان مانند حمل چند هندوانه با یکدست سخت است و سخت تر خواهد بود که آنها را حمل کنی بهر قیمتی که شده و حتی قاچی از هندوانه سهم تو نباشد!

برای همین است که بسایری از زنان دچار دوگانگی شخصیت و تعارض نقش ها می شوند تعارضاتی که سلامت روان و جسم زنان را به مخاطره جدی می افکند و ضریب افسردگی آنان را ( بخصوص زنان خانه دار را) افزایش می دهد.

صلح که باید از همان لحظه آغاز تولد و زندگی انسان روی کره زمین در وجود و روان کودک ساخته شود. یا بهتر بگویم استعداد بالفطره و بالقوه صلح دوستی در جریان زندگی کودک در پرتو ایمنی و آرامش و عشق بالفعل گردد، در پای مراقبت و حمایت دائمی از جنسیت تهاجمی مردانه و تدافعی زنانه، نابود می گردد.

آنگاه که نگرش کلیشه ای جنسیتی اصالت را به جنسیت و از هویت انسانی اش تهی و بیگانه با خود نمود! آنگاه در ادبیات عامیانه اش او را مسخره می کند. لباس دو زن را در یک طشت نمی شویند. از جدال بی پایان عروس و مادر شوهر و خواهرشوهر و زنها برای توجه مردان سوژه ها می سازد و می خندند. البته جنسیت مردانه را هم به طریق دیگری دست می اندازد آخر ما مردم بذله گویی هستیم!!

گویی مردان معصومانه درچنگال زنانی خشن و جنگجو اسیر شده اند و بزرگوارانه آنها را تحمل می کنند!

در نگرش سنتی، قدرت مردانه اصالت دارد و همین قدرت است که مرد را کشته و زن را منفعل و وانهاده می خواهد. ایده آل تایپ انسانی برای« قدرت»، زن و مرد فاقد حرکت و اراده هستند.« قدرت» تنها در برابرازپا افتادگان کرنش می کند. زیرا خطر بالقوه و بالفعل برایش ندارند.

امروزه اشتیاق زنان به آزادی و حیثیت انسانی و احترام به هویت زنانه، آنها را وادار به مقاومت در برابر فشارهای نگرش کلیشه ای سنتی هم چنین ایستادگی در مقابل وانهادگی و انفعال ترویج شده می کند.

اما هنوز جامعه ایران از طریق انفعال و کناره گیری از مهلکه و پینهان کردن هویت واقعی خویش از قدرت احساس اطمینان می کند. لذا نقش صلح جویانه را وقتی به زن می دهد که زن با تن دادن و سرسپاری به فرماندهی اقتدار و نقوش کلیشه ای از پیش تعیین شده جنسیتی فرمان بردار و مطیع باشد و با این اطاعت و چشم گویی خاطر جامعه را از خود مطمئن سازد.

در واقع زن ایرانی علی رغم اشتراک با زنان کشور های توسعه یافته در هویت مادری و صلح دوستی و نکشتن آگاهانه آن دیگری به طمع کسب قدرت و ثروت بین هویت صلح طلب و هویت انسانی زنانه اش می بایست یکی را انتخاب کند.

زن صلح دوست ایرانی جز از طریق خشونت با خویش و انکار هویت فعال انسانی خویس نمی تواند صفت صلح دوستی خویش را اثبات نماید و یا اینکه امنیت یابد. در اینجا به حقوق خانواده هم بد نیست اشاره ای داشته باشم.

جق زن در رابطه با آن دیگری به عنوان همسر، در زندگی مشترک بیش از آنکه حقی عاشقانه باشد، حقی کامجویانه است. نفقه بشرط تمکین، یکی ازخفت بارترین انواع زندگی مشروط است. کدام رابطه کامجویانه مشروط توانسه بستر ساز فرهنگ صلح باشد؟

در خانواده ایرانی که ریاست آن با مرد است. و رابطه عاشقانه خانوادگی به لحاظ حقوقی تبدیل به رابطه فرمانده و فرمانبر می شود. در اینجا همواره تعارض بین عقل و عشق مبنای حقوق خانواده می شود.

و حق و سهم عشق همواره کمتر محاسبه می شود.

از زن در زندگی خانوادگی انتظار گذشت ومصالحه می رود زیرا عاطفی تر است. احساساتی تر است زیرا عاشق تر است و از مرد معمولا انتظار می رود عاقل و مقتدر باشد. حقوق خانواده د رایران علی رغم اینکه حق را از آن« قدرت» می داند همواره از ترس اینکه« قدرت» در برابر عشق و احساس کم بیاورد آن را از احساس دور می کند. یا به عبارت دیگر« قدرت» عقل و« قدرت» عشق را رو در روی یکدیگر به جدال وامیدارد. و در عمل صلح دوستی و مصالحه را کنشی غیرعقلانی و احساسی تلقی می کند. از مرد یا رئیس خانواده که عاقل است میخواهد خود را معطل برقراری روابط صلح آمیز نکند. او باید برای یک لقمه نان که به قیمت خون پدرش از کف اقتدار می رباید. خون زن و بچه اش را در شیشه کند. در اینجا عقل به عشق تعرض می کند و متکبرانه از آن فاصله می گیرد.

اگر زن در خانواده خواهان روابط برابر و احترام متقابل و حقوق مساوی باشد میگویند زنان پررو شده اند. دیگر تحمل نمی کنند و زود طلاق می گیرند و کیان خانواده را به خطر می افکنند. و اما به اعتقاد من تنها قدرتی که برابر اقتدار و تمرکز قدرت و توانایی تخریب او می تواند بایستد، قدرت عشق است. زیرا قدرت عشق مبتنی بر کنترل و نظارت درونی است و عقل معطوف به کنترل و نظارت بیرونی است.

اینجا بد نیست به یک ترانه فولکور ایرانی اشاره کنم و سخنم را به پایان ببرم.

قبل از اینکه این ترانه را بخوانم خوبست جمله ای از شاملو شاعر بزرگ ملی معاصر ایران نقل کنم:

شاملو می گفت: سلاخی میگریست، او به قناری کوچکی دلباخته بود.

و اما ترانه محلی مان چنین می گوید و البته اجرای جدید گروه نیاز این ترانه را تا حدودی در جهان مطرح کرده:

بیا بریم دشت ، کدوم دشت ، همون دشت که خرگوش لان داره ، آی بله

بچه صیاد به پایش دام داره ، آی بله

بچه صیدم را مزن – خرگوش دشتم را مزن – خواب خرگوش به خواب یار می ماند بله

بیا بریم کوه کدوم کوه همون کوهی که آهو لان داره های بله

بچه صیاد به پایش دام داره ای بله

بچه صیدم را مگیر - خرگوش دشتم را مگیر – آهوی کوهم را مگیر – خال آهو به خال یار می ماند بله

بیا بریم باغ کدوم باغ همون که قمری لان داره ای بله

بچه صیاد به پایش دام داری ای بله

بچه صیدم را مگیر خرگوش دشتم را مگیر- آهوی کوهم را مگیر – قمری باغم را مگیر- چتر قمری به چتر یار می ماند بله

بیا بریم چاه کدوم چاه همون چاهی که کفتر لان داره ای بله

بچه صیاد به پایش دام داره ای بله

بچه صیدم را مگیر خرگوش دستم را مگیر آهوی کوهم را مگیر قمری باغم را مگیر کفتر چاهم را مگیر، طوق کفتر به طاق یار می ماند بله

بچه صیدم را نزن خرگوش دشتم را نزن ، آهوی کوهم را نزن – قمری باغم را مزن – کفتر چاهم را مزن – عقاب کوهم را مزن – چنگ عقاب به چنگ یار می ماند بله

آری صیاد ما عاشق شده و از قله کوه تا اعماق چاه، و صدر تا ذیل جهان را سرشاراز نشانه های یار و آیات عاشقانه می بیند و لوله تفنگ اش را گل می گیرد.

صیاد به واسطه عشقی که در دل دارد با جهان از سر صلح و صفای شادمانه و عاشقانه در می آید و نگرش او به صید نگرشی متفاوت می شود. در اینجا امنیت و آرامش صیاد و صید وحدت یافته وارد یک قلمرو می شود.

*

و سخن آخر اینکه اغلب مردم تصور می کنند صلح یعنی فقدان جنگ، در حالی که صلح یعنی آرامش در پرتو امنیت. امنیتی که با حمایت عشق پایدار می شود. و اغلب مردم به تفاوت بین صلح و فرهنگ صلح بی توجهند. مفاهیم کلیدی که در ایجاد فرهنگ صلح بایست مورد توجه قرار گیرند.

1-« قدرت» است که بیشتر از آنکه معطوف به کنترل بیرون باشد، می تواند ناظر بر درون انسان شود. « قدرت» آفریننده و خلاق می تواند وسیله ای باشد جهت ایجاد آرامش، آرامشی از جنس عشق. چنین قدرتی مانند عشق تنها در مشارکت و توزیع تکثیر می شود.

2- آموزش است. آموزش رفتار ایمنی بخش در پرتو اخلاق. اخلاقیاتی که کامجویانه نباشند و به احقاق حق بیشتر از کامجویی بهادهند. رفتار ایمنی بخش معطوف بر توانمندسازی و برابر بینی انسانها با یکدیگر است. آموزش رفتار ایمنی بخش معنایی جز آموزش و افزایش توانمندی قربانیان« قدرت» بالاخص زنان ندارد. در اینصورت صلح پایدار تنها از طریق تلاش برای تغییر بنیادین نگرش سنتی جنسیتی معطوف به «قدرت» در ایران و جهان مقدور و محقق خواهد شد.

هنوز دنیا زنان را سازنده صلح می داند. هنوز انتظار دارد زنها در کشمکش ها نقش ایفا نمایند. اما برای این نقش آفرینی بسترهای امن ایجاد نمی کنند. از طریق آموزش می توان توانمند ساخت و تعادل و موازنه مناسب بین « توان» ها ایجاد نمود. صلح چیزی نیست جز برقراری و مدیریت تعادل و عدالت درروابط انسانها.

البته برخی کشورها مانند کانادا و سوئد گامهایی در این خصوص برداشته اند.

این کشورها با اولویت دادن به زنان و اقلیت های آسیب پذیر، امنیت و حفظ جان مردم و توجه به دغدغه ها و دلمشغولی های آنان را محور فعالیت های خود قرار داده اند. ( برعکس کشورهای توسعه نیافته که دغدغه های دولتمردان و« قدرت» سیاسی درآن اولویت دارد)

باین ترتیب اقشار آسیب پذیر و زنان در بطن جریانات قرار می گیرند و توانمند و چاره ساز می شوند. و با توجه به ویژگی های زنانه شان و با احترام به این ویژگی ها در ایجاد و گسترش فرهنگ صلح تلاش می کنند.

نکته دیگر اینکه اخلاق مبتنی برصلح با اخلاق تجاری و اخلاق سیاسی فرق می کند. وقتی اخلاق تجاری و اخلاق معطوف به قدرت سیاسی با یکدیگر متحد شوند، کلاف سردرگمی از رنجها و آسیب ها و بی عدالتی های اجتماعی می سازند. که انسان امروز برای بازکردن این کلاف سردرگم بایست دهها برابر جنگهای جهانی هزینه بپردازد.

کارما امروز بازکردن گره های این کلاف و شبکه پیچیده است.

صلح در اینجا برای ما و همه انسانهای صلح دوست جهان نه یک تعارف بلکه ضرورت زندگی است. زیرا صلح تنها براساس تکیه بر مشترکات انسانها و با مشارکت آنها فراغ از کلیشه های جنسیتی امکان تحقق و گسترش پیدا می کند.