
|
" بشکن تنم شکنجه" برای زیبا کاظمی
حجت کسرائیان
بشکن تنم شکنجه، بشکن مرا، بشکن، داغ بردگی بگشای مرا از ننگ بندگی
بشکن تنم شکنجه، مشتم در اهتزاز است. در دالان تاریک و طولانی و پر زنجیر، مرا پرتاب کن بر کف، مرا پرتاب کن بر سیمان سرد جلاد. در آن لحظه به اسم آیه قرآن، مرا بر می کشی بر کف، تا بیاویزی ام از سقف، و تکه پارچه ای خونین، زخون زنی دیگر، مردی دیگر، کرده ای عینک بر چشمم و در حلقم.
بشکن تنم شکنجه در آن هنگام که فریادم، می کشد صبرت به قربانی، مرا بر می کشی از سر و با پوتین چنانم می زنی بر کف، بر سر بر پشت بر پایم تا شود خاموش فریادم، که از ریشه کنی آباء و اجدادم در آن فردای بیداد ، بدان جلاد، اگر خاموش ز فریادم، زمان بیدار و هوشیار است.
بشکن تنم شکنجه بشکن استخوانم جانم در اهتزاز است. این آخرین کلام است، شلاق بشوی که خونم، چون رودِ بی پایان در بطن انقلاب است.
مهر ماه 1382
|